زن

زن
iran

Pages

lördag 7 september 2013

"خاطره ژیلا بنی‌یعقوب از مهوش شهریاری یکی از هفت مدیران جامعه بهایی ایران در زندان اوین"


"خاطره ژیلا بنی‌یعقوب از مهوش شهریاری یکی از هفت مدیران جامعه بهایی ایران در زندان اوین"

دو-سه هفته ای که به آزادی ام از زندان مانده بود، تعدادی از دوستان روی ستونی که نزدیک تختم بود برایم روزشمار آزادی زدند، و دو-سه نفرشان هر روز شعری رویش می نوشتند، یکی از روزها دیدم مهوش خانم شهریاری (محکوم به بیست سال زندان ) که از پنج سال پیش بدون یک روز مرخصی در زندان است، شعری را که خودش سروده بود بر کاغذیکوچکی، بر همین ستون چسباند...چقدر دردناک بود این شعر برایم...به او گفتم:خیلی زیبا اما خیلی غم انگیز است.نگاهم کرد، نگاهش پر از غم بود، پر از درد و رنجی عمیق...مهوش خانم که شصت و چند سال دارد به خاطر مذهبش در زندان است.
شعری که می گوید زندانی ها می آیند و می روند، و اما مهوش خانم و کسان دیگری از جمله فریبا کمال آبادی(او هم به بیست سال زندان محکوم شده) همچنان می مانند...
این عکسی از شعر اوست، با دست خط خودش که روی ستون بند زنان اوین چسبانده بود:

غصه می خورند که می آیند،
خو می گیرند
می مانند
شادمانه می روند...
و
تو
همچنان نشسته ای
با قلمی در دست
و شعری
شاید برای هیچ کس

Inga kommentarer:

Skicka en kommentar