تقدیم به مادر سعید زینالی
برای تو که تنها، رنگ ِ چشمانت غم است ، تویی که حرف هایت بوی سعیدت را میدهد ، تویی که 14 سال است چشمانت به راه ِ سعید است.
میدانم زمزمه های مردم ِ نا امید را میشنوی که از مرگِ سعیدت آسان سخن میگویند و تو فقط آهسته میگویی سعیدم زنده است ... زنده است
به راستی برایت چه فرقی دارد خاتمی یا رفسنجانی یا مشایی ؟!
وقتی از نامه هایی حرف میزنی که به دست ِ تک تک شان دادی تا نشانی از فرزندت بدهند و با تکه استخوانی حتی انتظارت را پایان بدهند و تنها چیزی که برایت مانده کپی ای از نامه هاییست که هرگز خوانده نشده !
وقتی از 14 روز بی خبری از مصطفی حرف میزنیم شرم داریم که بگوییم چه عذابی کشیدیم وقتی تو 14 سال است که لباس سعیدت را اتو زده پشت ِ در داری که وقتی آمد بپوشد .
وقتی سر ِ مزار ِ مصطفی آهسته گریه میکنی و میگویی خدارو شکر که مزاری دارید تا سنگش را ببوسید و گریه کنید ، سراپا بغض میشوم و برای دردت میخواهم جان بدهم .
وقتی تولد مصطفی میگویم تو هم برای سعیدت تولد بگیر و تو با بغض میگویی سعیدم بیاید میگیرم دلم میخواست همان لحظه بگویم ببخش که نمیفهم ات ، ببخش که نمیدانم 14 سال دوری از فرزند و بی خبر ماندن یعنی چه ؟
ببخش که مادر نیستم تا لحظه ای درکت کنم ... من خیلی جان سخت شده ام که بعد از بغضِ تو زنده میمانم ، راستی که چه جان سختی شده ام ...
تقدیم به مادر سعید زینالی
برای تو که تنها، رنگ ِ چشمانت غم است ، تویی که حرف هایت بوی سعیدت را میدهد ، تویی که 14 سال است چشمانت به راه ِ سعید است.
میدانم زمزمه های مردم ِ نا امید را میشنوی که از مرگِ سعیدت آسان سخن میگویند و تو فقط آهسته میگویی سعیدم زنده است ... زنده است
به راستی برایت چه فرقی دارد خاتمی یا رفسنجانی یا مشایی ؟!
وقتی از نامه هایی حرف میزنی که به دست ِ تک تک شان دادی تا نشانی از فرزندت بدهند و با تکه استخوانی حتی انتظارت را پایان بدهند و تنها چیزی که برایت مانده کپی ای از نامه هاییست که هرگز خوانده نشده !
وقتی از 14 روز بی خبری از مصطفی حرف میزنیم شرم داریم که بگوییم چه عذابی کشیدیم وقتی تو 14 سال است که لباس سعیدت را اتو زده پشت ِ در داری که وقتی آمد بپوشد .
وقتی سر ِ مزار ِ مصطفی آهسته گریه میکنی و میگویی خدارو شکر که مزاری دارید تا سنگش را ببوسید و گریه کنید ، سراپا بغض میشوم و برای دردت میخواهم جان بدهم .
وقتی تولد مصطفی میگویم تو هم برای سعیدت تولد بگیر و تو با بغض میگویی سعیدم بیاید میگیرم دلم میخواست همان لحظه بگویم ببخش که نمیفهم ات ، ببخش که نمیدانم 14 سال دوری از فرزند و بی خبر ماندن یعنی چه ؟
ببخش که مادر نیستم تا لحظه ای درکت کنم ... من خیلی جان سخت شده ام که بعد از بغضِ تو زنده میمانم ، راستی که چه جان سختی شده ام ...

Inga kommentarer:
Skicka en kommentar