Pages
▼
Pages - Menu
▼
torsdag 29 augusti 2013
tisdag 27 augusti 2013
måndag 26 augusti 2013
fredag 23 augusti 2013
torsdag 22 augusti 2013
onsdag 21 augusti 2013
نامه خانواده اکوانیان به روحانی برای پیگیری وضعیت فرزندانشان:لرها نه به چماق بلکه به صداقت شهره اند
نامه خانواده اکوانیان به روحانی برای پیگیری وضعیت فرزندانشان:لرها نه به چماق بلکه به صداقت شهره اند
ندای سبز آزادی: خانواده طاهر و رضا اکوانیان،که پس از اعتراض به سخنان توهین آمیز محمد علی بزرگواری از نمایندگان استان کهکلویه و بویراحمد دستگیر شده اند در نامه به حسن روحانی،رئیس جمهور خواستار پیگیری وضعیت فرزندان خود شدند.
دوشنبه، عصر ۲۲ مرداد ۱۳۹۲، ۱۵ تن از فعالین مدنی استان کهکلویه و بویراحمد که قصد تجمع در مقابل مجلس شورای اسلامی به جهت سخنرانی توهین آمیز محمد علی بزرگواری، نماینده این استان در مجلس بر علیه رئیس جمهور منتخب را داشتند، بازداشت شدند.که طاهر و رضا اکوانیان همچنان در بازداشت به سر می برند.
رضا اکوانیان، همچنین پیش از این در تاریخ ۱۲ بهمن ۱۳۸۸ نیز توسط نیروهای اطلاعات بازداشت و به اتهام «توهین به رییس جمهوری و رهبر در وبلاگ»، «شرکت در تجمعات اعتراضی تهران» و «ارتباط با بیگانگان از طریق ارسال اخبار و گزارشات» از طرف قاضی طهماسبی رئیس شعبه یکم دادگاه انقلاب یاسوج به یک سال حبس تعزیری و پنج سال حبس تعلیقی محکوم شده بود.
متن کامل این نامه که در اختیار ندای سبز آزادی قرار گرفته در پی می آید
در شروع کار دولتی که همه ایران امید فراوانی به تدابیرش بسته اند، بل از این شرایط طاقت فرسا به ساحل آرامش گام نهند نماینده ای در خانه ی ملت ودر حضور رئیس جمهور اعضای دولت و نمایندگان و در برابر میلیونها بیننده ی ایرانی الفاظی رو به کار برد که باعث سرافکندگی میلیونها هموطن لر شد.
عده ی قلیلی از مردم این شهر که مقیم تهران بودند بدون هیچ وابستگی گروهی در اعتراض به این اتفاق و طی اقدامی خودجوش بنا براین گذاشته اند که در کمال آرامش و به گوش شما و نمایندگان محترم برسانند که ما " لرها نه به چماق بلکه به سادگی و صداقت شهره ایم " که سریعا توسط پلیس امنیت دستگیر و در فردای آن روز جز دو نفر از آنان به نام های طاهر اکوانیان و رضا اکوانیان آزاد شدند .
پس از پیگیری های فراوان مشخص شد که این دو نفر در بند 209 زندان اوین تحت بازداشت هستند، تلاش و پیگیری های مکرر ما پس از چند روز حتی منجر به دانستن علت بازداشت ایشان هم نشد، آقای رئیس جمهور صحبت از احیای حقوق شهروندی و اخلاق همه ما را به دولت " تدبیر و امید " امیدوار نموده است و از شما تقاضا داریم با تدبیر خویش آزادی فرزندانمان را مهیا و نشان دهید که دولت شما شباهتی به دولت قبل در برخورد با شهروندان این آب و خاک ندارد
از طرف خانواده اکوانیان
دادنامه سرگشاده پروانه میلانی به رییس جمهور
دادنامه سرگشاده پروانه میلانی به رییس جمهور
منتشر شده توسط مادران پارک لاله ایران
مرد این بار گران نیست دل مسکین ام
بر دلم گرد ستم هاست خدایا مپسند
که مکدر شود آیینه مهر آیین ام
آقای رئیس جمهور؛
من به شما رأی ندادم، اما از آنجایی که شما خود را رئیس جمهور همه ی مردم ایران نامیده اید، به خود این اجازه را می دهم که سخنی چند با جناب عالی داشته باشم. سال ها ست، سی و دو سال است که زخمی را که رژیم جمهوری اسلامی با کشتن تنها برادرم بر جان و دلم نهاده است در تنهایی خود می لیسم.
من این دادنامه را خطاب به جناب عالی می نویسم و می خواهم توجه شما را به مسئله ی بسیار مهمی که مربوط به یکی از اعضای کابینه ی سرکار است، جلب نمایم. همان گونه که پیش تر گفته آمد، تنها برادرم را در بی دادگاه های جمهوری اسلامی از دست دادم، و وقتی خبر کشته شدنش را به من دادند از هیچ گونه توهین و ناسزای بسیار رکیک به من و بدن پاره پاره ی برادر عزیزم دریغ نورزیدند، آری، از آن تاریخ دارم زخم هایم را می لیسم. در آن زمان به ما اجازه ی برگزاری هیچ گونه مراسمی را هم ندادند .
ما در خانواده ی کم درآمدی زندگی می کردیم. برادرم رحیم، در رشته ی مهندسی شیمی دانشگاه آریامهر (دانشگاه شریف) فارغ التحصیل شد. لازم به یاد آوری ست که وی در رژیم گذشته نیز از فعالان دانشجویی بوده است و در آن زمان سه سال را در زندان گذراند. شاه او را نکشت، اما در این رژیم مثلاً اسلامی ششم مهر ماه سال شصت، دستگیر و در هفتم آبان ماه همان سال به جوخه ی اعدام سپرده شد. چه سریع!!! حتا مهلت دفاع به او ندادند.
اکنون پرسش من از شما این است که چگونه توانستید آقای پورمحمدی را که عالم و آدم از جنایت های ایشان که بسیار هم سنگین است به وزارت دادگستری بگمارید. داد!!! دادگستری!!! یا بی داد گستری؟ من آدم ساده لوحی نیستم که فکر کنم شما از سوابق مشعشع ایشان در بسیاری از کشتارها چه در بندرعباس، چه در مشهد، و چه در زندان اوین و چه در زندان رجایی شهر بی خبر بوده باشید. به ویژه آنکه ایشان یکی از سه نفر مأموران هیئت مرگ بودند که در کلیه ی زندان های ایران در تابستان هزار و سیصد و شصت و هفت باقیمانده ی زندانیان را به جوخه ی اعدام سپردند یا حلق آویز کردند و در گورهای دسته جمعی، در گورستان خاوران به خاک سپردند.
وجدان انسان ها بزرگترین فضیلتی ست که خداوند در ما به ودیعه گذاشته است. آیا شما با این فضیلت آشنا هستید؟! آیا می دانید ایشان چه خیل عظیمی از خانواده ها را داغدار کرده اند، آن هم چه فرزندان نخبه و با تحصیلات عالی که یا در گورستان ها خفته اند یا فرار را بر قرار ترجیح داده و به خارج از کشور مهاجرت کرده اند.
پرونده ی جنایات ایشان بسیار سیاه است. در خاتمه از شما می خواهم زحمت کشیده و سری به گورستان خاوران بزنید و خود همه چیز را به رأی العین ببینید و خود قضاوت کنید که چه ظلمی بر ما خانواده های داغدار رفته است.شاید بد نباشد که بدانید مادر من پس از کشته شدن تنها پسرش به دو بیماری صعب العلاج آرتریت روماتوئید و پارکینسون مبتلا شد. لطفاً وضعیت بیماری مادرم را به سیاهه ی جنایات ایشان بیفزایید.
نکته پایانی:
جریان رأی گیری برای وزرای انتخابی شما را از تلویزیون دنبال می کردم. آن سه وزیر شایسته ی شما از مجلس فرمایشی رأی نیاوردند. واقعاً جای تأسف دارد. گرچه شیرازه ی مملکت چنان از هم گسسته است که نه شما و نه هیچ وزیری را توان بازگرداندن مملکت به شرایط عادی نیست.
پروانه میلانی
28 مرداد 1392
lördag 17 augusti 2013
هفتاد و پنج روز بی خبری نگران کننده از آرش صادقی نهمین روز اعتصاب حسین رونقی ملکی و بیست و دومین روز اعتصاب ابوالفضل عابدینی
هفتاد و پنج روز بی خبری نگران کننده از آرش صادقی
نهمین روز اعتصاب حسین رونقی ملکی و بیست و دومین روز اعتصاب ابوالفضل عابدینی
کليد واژه ها : زندانيان سياسي
کمیته گزارشگران حقوق بشر - حسین رونقی ملکی و ابوالفضل عابدینی در حالی وارد نهمین و بیست و دومین روز اعتصاب غذای خود شدند که ۷۵ روز از بی خبری از وضعیت سلامتی آرش صادقی میگذارد.
به گزارش کمیته گزارش گران حقوق بشر، آرش صادقی، فعال دانشجویی که از روز ۱۱ خرداد در زندان اوین دست به اعتصاب غذا زده بود، همچنان در بی خبری مطلق به سر میبرد و هیچ اطلاعی از وضعیت سلامتی او در دست نیست.
آرش صادقی، از فعالین دانشجویی جنبش سبز، سه بار در تاریخهای ۱۸ تیر ۸۸، ۶ دیلاه ۸۸ و ۲۵ دیلاه نود مورد بازداشت نیروهای امنیتی قرار گرفته بود، از سوی شعبه ۲۶ دادگاه انقلاب تهران به ریاست قاضی پیر عباسی به تحمل ۵ سال حبس تعزیری به اتهام «تبلیغ علیه نظام و اجتماع و تبانی علیه نظام» محکوم شده است، پیشتر اخباری مبنی بر وخامت شدید حال ایشان در زندان منتشر شده بود.
حسین رونقی ملکی نیز با وجود شرایط وخیم جسمی در حالی وارد نهمین روز اعتصاب غذا شده که هنوز هیچ گونه پاسخ و یا توجهی از سوی مسئولین صورت نگرفته است.
این وبلاگ نویس محبوس در زندان اوین که از روز جمعه ۱۸ مرداد دست به اعتصاب غذا زده، کماکان در وضعیت وخیم جسمی به سر میبرد و با این وجود هیچ گونه رسیدگی از سوی مقامات قضایی و مسئولین زندان انجام نپذیرفته است.
حسین رونقی ملکی از کمکاری کلیه، التهاب مثانه، پرستات، سنگ کیسه صفری و زخم معده رنج میبرد، در اعتراض به عدم رسیدگی مسئولین و فشار به سایر زندانیان دست به اعتصاب غذا زده است، مادر این وبلاگ نویس پیشتر در گفتگو با کلمه اعلام کرده بود در صورت عدم رسیدگی مسئولین در همراهی با پسرش در مقابل دادستانی دست به اعتصاب غذا خواهد زد.
زلیخا موسوی مادر حسین رونقی ملکی پیش از این هم در همراهی با اعتصاب فرزندش به مدت دو هفته دست به اعتصاب غذا زده بود.
حسین رونقی ملکی در تاریخ ۲۲ آذر ۸۸ توسط نیروهای امنیتی بازداشت و از سوی شعبه ۲۶ دادگاه انقلاب به ریاست قاضی پیرباسی و به اتهام «عضویت در ایران پروکسی»، «توهین به رهبری» و «توهین به ریاست جمهوری» به تحمل ۱۵ سال حبس تعزیری محکوم شده است، پیش از این بارها خبر وخامت حال آقای رونقی از سوی منابع خبری مختلف منتشر شده است.
این در حالی است که ابوالفضل عابدینی، زندانی سیاسی محبوس در زندان کارون اهواز نیز وارد بیست و دومین روز اعتصاب غذای خود شده است. عابدینی از روز ۵ مرداد و در پی انتقال ناگهانی از بند ۳۵۰ زندان اوین به زندان کار اهواز دست به اعتصاب غذا زده و هم اکنون دچار کاهش شدید وزن شده است.
ابوالفضل عابدینی در اسفند ۸۸ بازداشت و به ۱۱ سال حبس تعزیری محکوم شد، که با احتساب حکم ۱ سال حبس تعزیری پیشین در مجموعه ناچار به تحمل ۱۲ سال حبس تعزیری است.
در همین زمینه:
fredag 16 augusti 2013
tisdag 13 augusti 2013
måndag 12 augusti 2013
fredag 9 augusti 2013
مخالفت دادستانی با حضور امید کوکبی دانشمند اتمی زندانی در کنفرانس علمی
چکیده :امید کوکبی دانشمند زندانی در زندان اوین برای ارائه سخنرانی در زمینه تکنولوژی لیزر در کنفرانس سالانه فیزیک ایران در دانشگاه بیرجند دعوت شده، اما دادستانی تهران و نهادهای امنیتی با حضور وی در این کنفرانس مخالف میکنند....

امید کوکبی دانشمند زندانی در زندان اوین برای ارائه سخنرانی در زمینه تکنولوژی لیزر در کنفرانس سالانه فیزیک ایران در دانشگاه بیرجند دعوت شده، اما دادستانی تهران و نهادهای امنیتی با حضور وی در این کنفرانس مخالف میکنند.
به گزارش خبرنگار کلمه، این کنفرانس که در تاریخ ۶ شهریور در دانشگاه بیرجند برگزار خواهد شد هر ساله توسط انجمن فیزیک ایران برگزار میشود و معتبرترین اتفاق علوم پایه کشور است که اساتید، دانشجویان و محققان داخلی و خارجی آخرین یافتههای خود را در آن ارائه میدهند.
زمینه کاری و تحقیقاتی امید کوکبی طراحی و ساخت لیزرهای پرقدرت و کاربردهای آن در فیزیک اتمی هستهای است که وی در طول تحصیلات خود در ایران، اسپانیا و آمریکا مقالات متعددی را در معتبرترین ژرنالهای این رشته به چاپ رسانده است.
سخنرانی امید کوکبی پیرامون مقاله وی با عنوان “بهینه سازی مطلق توان خروجی اسیلاتورهای اپتیکی” است که از اهمیت خاصی در تکنولوژی ساخت لیزر کاربرد دارد.
امید کوکبی، رتبه ۲۱ کنکور سراسری در رشته ریاضی و فیزیک، کارشناسی خود را در دانشگاه صنعتی شریف در دو رشته فیزیک کاربری “رشته دکترای پیوسته فیزیک” و مهندسی مکانیک به اتمام رسانده و پس از اخذ بورس تحصیلی از اتحادیه اروپا در مرکز تحقیقات فوتونیک اروپا در بارسلونای اسپانیا دوره کارشناسی ارشد و دکترای خود را در رشته فیزیک اتمی گرایش لیزر به انجام رساند.
وی در ادامه با اخذ بورسیه از دانشگاه تگزاس آستین Austin آمریکا برای ادامه تحصیل در رشته فیزیک گرایش پلاسما برای اخذ دکترای دوم خود عازم آمریکا شد.
امید کوکبی که هر ساله ۲ بار در تعطیلات دانشگاهی برای دیدار با خانواده خود در شهر گنبدکاووس به ایران سفر میکرد، در آخرین نوبت سفر به ایران، قبل از خروج از ایران و بازگشت به دانشگاه تگزاس در فرودگاه امام خمینی بازداشت شد.
امید کوکبی که به علت رد همکاریهای امنیتی و نظامی در زمینه فیزیک اتمی در تاریخ ۱۰ بهمن ۱۳۸۹ پس از آخرین دیدارش درمعاونت سازمان انرژی اتمی ایران برای توافق بر سر درخواست همکاری، به اتهام اجتماع و تبانی علیه امنیت ملی بازداشت شد، در نهایت با تبرئه شدن از این اتهام و همچنین اتهام جاسوسی، به اتهام ارتباط با دولت متخاصم آمریکا، پس از ۱۵ ماه بازداشت موقت غیرقانونی، به ۱۰ سال حبس تعزیری محکوم شد.
پس از بازداشت این دانشمند جوان ایرانی، انجمنهای علمی بین المللی، چهرههای برتر علمی همچون برندگان جایزه نوبل فیزیک و شیمی و معتبرترین مجلات علمی جهان همچون Nature و Sciencs در حمایت از وی نامه نگاریهای مختلفتی را با دولت ایران انجام دادهاند.
علی رغم درخواستهای متعدد امید کوکبی برای مرخصی، همچنان بر رد درخواستهای وی اصرار ورزیده میشود. در آخرین مورد همچنان جواب مشخصی از طرف دادستانی برای حضور وی در کنفرانس فیزیک و ارائه سخنرانی در طول مرخصی اعطا شده به این منظور داده نشده است.
امید کوکبی بیش از ۳۰ ماه است که بدون حتی یک روز مرخصی در زندان اوین، بند ۳۵۰، بند زندانیان سیاسی و امنیتی حضور دارد.
* * *
Scientist Omid Kokabee denied permission to attend scientific conference by Chief Prosecutor
Omid Kokabee, jailed scientist in Evin prison has been invited by Birjand University to make a presentation at the annual physics conference in the field of laser technology, but judicial authorities and security personnel have barred him from attending. The conference on August 28, 2013 is held annually by the Physics Association of Iran, and is the most prestigious science conference held in the country where invited domestic and international students share their recent scientific findings.
Omid Kokabee’s field of work and research is design and construction of high-powered laser optics applied in nuclear physics and he has published numerous articles in prestigious scientific journals. He is asked to speak about his article titled “Absolute optimization in the output of optical oscillators,” which is of great value to the technology of building lasers.
Kokabee completed a double major in Applied Physics and Mechanical Engineering from Sahrif University of Technology. After obtaining his dual undergraduate degree, in 2007 he went to Spain and obtained his Master’s degree in Photonics at Polytechnic University of Catalonia and his PhD at the Institute of Photonic Sciences (ICFO) in Barcelona. In 2010 he moved to the U.S. where he started his second PhD studying optics at the physics department of University of Texas.
Omid Kokabee regularly made two trips every year to the city of Gonbad Kavoos to visit family. He was detained in Imam Khomeini airport when he was attempting to exit Iran during his last trip on January 30, 2011 due to his refusal to cooperate in the field of nuclear physics with the ruling apparatus and the military. Due to his unwillingness to collaborate with the regime, he was sentenced to 10 years in prison on trumped up charges such as “relations with a hostile country (U.S.A)”, receiving “illegitimate funds,” and “espionage.” He has denied all charges brought against him.
When the young Iranian scientist was detained, many international science organizations such as the International Optics Society (SPIE), the European Optical Society, along with Nobel laureates in physics and chemistry, and the world’s most prestigious scientific journals such as “Nature and Sciences,” expressed their outrage and wrote letters to the Islamic Republic asking for Kokabee’s immediate release.
So far all of Kokabee’s many requests for his right to furlough have been denied. His last request was to receive furlough in order to attend the physics conference per his invitation to be a speaker, but again he was denied. Omid Kakobee has spent over 30 months behind bars in Evin prison’s public Ward 350 among political prisoners, without ever being granted his legal right to furlough.
torsdag 8 augusti 2013
onsdag 7 augusti 2013
یكی دیگر از مادران خاوران درخشید و رفت: مادر، مهین رودگریان : تراب حق شناس
یكی دیگر از مادران خاوران درخشید و رفت: مادر، مهین رودگریان : تراب حق شناس
ژوئیه 21, 2013 — سایت خبری راه کارگر
درست 30 سال پیش، نخستین فرزندش ولی الله رودگریان در جریان موج وسیع اعدام های جمهوری اسلامی به شهادت رسید. پیکارگری دلبسته کمونیسم که در وصیت نامه اش نوشته بود:«پدر، مادر، اعضای خانواده گرامیم. با سلام های خالصانه و گرم،
یكی دیگر از مادران خاوران درخشید و رفت: مادر، مهین رودگریان : تراب حق شناس
در آخرین لحظات زندگیم که راهش را خودم انتخاب کرده بودم هیچگونه ناراحتی نداشته و به شرافتم سوگند که دوستتان داشته و از شما می خواهم که در اندوه از دست دادن من اشکی نریخته و صبروشکیبایی را پیشه سازید. خدمت تمامی اقوام، دوستان و آشنایان دور و نزدیک سلام و مراتب احترام مرا برسانید. خدمت خانواده مینو [ستوده پیما] همسرم هم سلام برسانید. در خاتمه بار دیگر از همه شما می خواهم که ناراحت نبوده و در غم و شادی های همدیگر شریک واقعی باشید.
فرزند کوچک شما ولی الله رودگریان 10/2/1362″
فرزند کوچک شما ولی الله رودگریان 10/2/1362″
هزاران پیام آخرین از این دست، در سپیده دم اعدام ها به سوی خانواده ها به پرواز درآمد و در فضای مبارزه کارگران و زحمتکشانی که کمونیست هایی چون ولی الله رودگریان خود را به آنان متعلق می دانستند پژواکی ماندگار یافت و رژیم سرمایه و خرافات و دار هرگز نتوانست این پیام ها را از خاطره ها بزداید. این پیام ها از جمله در دل مادران و پدران داغدار جوانه زد، یادها هرگز به فراموشی سپرده نشد بدین امید که سرانجام در شرایط مناسب مبارزه طبقاتی شعله ها برافروزد و ستم هایی را از ریشه برکند که رژیم جمهوری اسلامی را برپا نگه داشته است.
با کمال تاسف مطلع شدیم که مادر: مهین عبدی رودگریان که فرزندی محبوب و تاثیرگذار چون پیكارگر شهید ولی الله رودگریان را در دامان خویش پرورده بود، اخیرا در شهر آمل چشم از جهان فروبسته است. او از جمله مادرانی بود كه رنج از دست دادن یكی از بهترین فرزندان این سرزمین را سی سال با خود داشت و روزی را انتظار می کشید که بنیاد مناسباتی که به برپایی رژیم جمهوری اسلامی انجامیده واژگون شود و آرمان های آزادی و برابری که فرزندش جان خود را در راه آن نهاد به بار بنشیند. او از جمله مادرانی بود كه به گفته «مادران میدان مه» (آرژانتین)، شاهد دو زایش بودند: یك بار شاهد زایش فرزند خود بودند و بار دوم توسط فرزندان خود زاده شدند و چشم شان بر واقعیات جهان و مبارزه برای تغییر آن گشوده شد.
رفیق شهید ولی الله رودگریان در 12 اردیبهشت 1362 در زندان اوین به جوخه اعدام سپرده شد. شهادت رفیق انگیزه ای شد تا مادرش نیز مانند بسیاری دیگر از مادران انقلابیون و كمونیست های ایران پرچم مبارزه با رژیم جنایتکار جمهوری اسلامی را به نوبه خود برافراشته نگه دارد.
او تا زمانی كه قوای جسمی اش اجازه می داد همواره پای ثابت برگزاری مراسم خاوران در آستانه هر نوروز بود. او در تشكل خانواده های شهدای آمل نقشی فعال داشت و سال ها در مراسم یادبود شهیدان از گرایش های مختلف شركت می كرد و در مقابل تهدیدات رژیم سر فرود نمی آورد.
رنج و کوشش زنان مبارزی چون او جویباری ست که به رود خروشان مبارزه توده های ستمدیده می پیوندد و در آفرینش دنیایی فارغ از ستم سرمایه و جهل و خرافات نقش ایفا می کند.
در فقدان این مادر مبارز با مادران خاوران، اعضای خانواده و همه کسانی که به حق با رژیم جمهوری اسلامی درستیزند، جنایت هایش را فراموش نمی کنند و او را نمی بخشند همدردی می کنیم و یادش را گرامی می داریم.
از طرف جمع آرشیو و یادمان شهدای پیکار
تراب حق شناس
شنبه ، ۲۹ تیر ۱۳۹۲
رفیق شهید ولی الله رودگریان در 12 اردیبهشت 1362 در زندان اوین به جوخه اعدام سپرده شد. شهادت رفیق انگیزه ای شد تا مادرش نیز مانند بسیاری دیگر از مادران انقلابیون و كمونیست های ایران پرچم مبارزه با رژیم جنایتکار جمهوری اسلامی را به نوبه خود برافراشته نگه دارد.
او تا زمانی كه قوای جسمی اش اجازه می داد همواره پای ثابت برگزاری مراسم خاوران در آستانه هر نوروز بود. او در تشكل خانواده های شهدای آمل نقشی فعال داشت و سال ها در مراسم یادبود شهیدان از گرایش های مختلف شركت می كرد و در مقابل تهدیدات رژیم سر فرود نمی آورد.
رنج و کوشش زنان مبارزی چون او جویباری ست که به رود خروشان مبارزه توده های ستمدیده می پیوندد و در آفرینش دنیایی فارغ از ستم سرمایه و جهل و خرافات نقش ایفا می کند.
در فقدان این مادر مبارز با مادران خاوران، اعضای خانواده و همه کسانی که به حق با رژیم جمهوری اسلامی درستیزند، جنایت هایش را فراموش نمی کنند و او را نمی بخشند همدردی می کنیم و یادش را گرامی می داریم.
از طرف جمع آرشیو و یادمان شهدای پیکار
تراب حق شناس
شنبه ، ۲۹ تیر ۱۳۹۲
tisdag 6 augusti 2013
در واکنش به اظهارات نسنجیده آیت الله علی خامنه ای
در واکنش به اظهارات نسنجیده آیت الله علی خامنه ای در نشست اخیر خود با دانشجویان،فاطمه چهل امیرانی همسر شهید باکری در صفحه فیس بوک خود یادداشتی را به شرح زیر منتشر کرد:
به نام خدا
من اعتراف می کنم یک نانجیب هستم .اما چه عواملی باعث شد که یک نا نجیب شوم؟
نگاه کوتاهی به برخی از برهههای زندگیم می کنم:
شاید روز ۸ بهمن ۵۸، یک روز بعد از این که با حمید باکری زیر یک سقف رفتیم نانجیب شدم؟! آن روز که حمید تمام مدارک تحصیلش در خارج از کشور را پاره کرد و از من خواست به او قول بدهم همه ی عمر و تلاشمان را صرف اعتلای آرمانهای انقلاب کنیم. ما هر دو توانایی تحصیل در خارج از کشور را داشتیم. می توانستیم زمان جنگ از ایران خارج شویم و زمان تقسیم غنایم برگردیم.شاید هم وقتی او برای آرامش و امنیت مردم در بانه، سنندج و سردشت،... جان خود را در دست گرفته بود و من بیصبرانه با چشمانی پر از اشک منتظر بازگشت او بودم؟!
یا شاید زمانی که از طرف خودشیفتهها باران تهمت بر همسرم باریدن گرفت، ولی حمید با خونسردی می گفت: «امام فرمودند اگر از در بیرونتان کردند، از پنجره وارد شوید. تکلیف ما خدمت است»؟! آن روزها ما چشم به راه اولین فرزندمان بودیم و من مانند هر زنی نیاز داشتم همسرم در کنارم باشد. نجیبان آن روزگار(!) ادعا می کردند که برادران باکری مشکوک هستند و در نزدیکی آبادان در ایستگاه ۷، آنها را تحت نظر و ایزوله کرده بودند. و من نگران و تنها.... شاید هم وقتی که حمید با تحقیر وارد سپاه شد و به مناطق جنگی رفت! و بنده با فرزندانمان در سرما و گرما، خانه به خانه در مناطق جنگی سرگردان بودیم به امید این که لحظاتی در کنار بابا باشیم؟
یا شاید آن زمان که برای پیدا کردن درمانگاهی دزفول یا اسلام آباد را با پای پیاده کوچه به کوچه می گشتم، شاید که دارویی برای درد خود و فرزندانم پیدا کنم؟نکند در ۱۲ اسفند ۶۲، شش روز بعد از شهادت حمید نانجیب شدم؟!! همان روز که آن دو خانم در خانه را زدند و پیام کوتاهی دادند: حمید رفت و جنازه هم ندارد! و من باید غریبانه به شهر خود بازمی گشتم! نه! حتما آن روزی نانجیب شدم که فهمیدم حمید به این علت شهید شد که گردانشان عقبه نداشت! و او برای شهادت رفته بود!....یا شاید آن زمانی که شنیدم نجیبها گفتند: «آیا حمید قبل از شهادت توبه کرد؟»
نکند آن روز که جمعی از خانوادههای مفقودالاثرها به دلیل نامشخص بودن وضعیت عزیزانشان برای اعتراض در بنیاد شهید ارومیه جمع شده بودند نانجیب شدم؟ همان روز که بنده سرتا پا تقصیر برای دفاع از نظام گفتم: «ما آنچه در راه خدا داده ایم، پس نمی گیریم». و چه خوب آن روز مردم مرا هو کردند!...
شاید هم در زمان بمباران هوایی دشمن که فرزندانم را در آغوش می گرفتم و به آنها وعده می دادم که اگر این بمب بر سر ما بیفتد، پیش بابا می رویم! فهمیدم! در زمان بازگشت آزادههای سرافراز به وطن نانجیب شدم. همان روزها که بچهها به دنبال بابا بودند و من در جستجوی واژه هایی برای آرام کردن آنها!...
یا شاید هم اوایل سال هفتاد؟! همان زمان که با توهم این که می توان مشکلات مردم را در مجلس حل کرد کاندیدای نمایندگی مجلس چهارم شدم. و به گفته آقای خزعلی برادران نجیب شورای نگهبان مرا در شب قدر رد صلاحیت کردند.... چه می فهمیدند! حمید بیرحمانه همه ی انگیزههای دنیایی من را با خود برده بود. او آنقدر خوب بود که برایش جایگزینی وجود نداشت. پس از او انگیزه ادامه ی حیات من تحقق آرمانهای انقلابی بود که با خون او آبیاری شده بود. حتی فرزندانم در نظرم امانت او بودند. تمام سعیمان این بود که در حد توانمان مشکلی را حل کنیم و یا حداقل خود برای نظام مشکل نباشیم! یادم می آید که برای اعتراض چند جا از جمله بیت رهبری رفتم. نجیب بلندپایه ای در بیت رهبری با تمسخر به من گفت: «برو مانند علی(ع) استخوان در گلو صبر کن!» و من خوشحال از این که باری بزرگ از روی دوشم برداشته شد، ولی در کمال تعجب وحیرت توصیه ی ایشان را پذیرفتم! تا این که آقای جنتی در نماز جمعه علت رد صلاحیت همه را فراماسونر بودن، فحشاء و فساد اقتصادی ذکر کردند. فردا صبح که می خواستم به محل کارم بروم، فکر می کردم همه به من جور دیگری نگاه می کنند. نکند چون این سخن برایم خیلی سنگین بود نانجیب شدم؟! شکایت من از ایشان به دادگاه روحانیت که با توصیهای نجیبانه مسکوت ماند!
شاید هم علت نانجیبیم اعتراض به وزیر کشور پیشنهادی در سال ۸۷ بود! من آن شخص را به خوبی می شناختم. در انتخابات ریاست جمهوری سال ۸۴ گروهی بر سر کار آمده بودند که بنده در دهه ۶۰ به چشم خود دیده بودم برای گرفتن قدرت به هر کاری دست می زنند. این بار البته با مدرک تحصیلی و پول و ثروت وارد عرصه سیاست شده بودند. گاهی فکر می کردم آنها با آنهمه نجابت و درستی و دیانت و عقل و منطقی که داشتند که می توانستند به راحتی باکریها را به عنوان منحرف ، منزوی معرفی کنند، باید تا آن روز هزاران بار شهید شده باشند! طولی نکشید که یقین کردم این افراد همان مردان سابق هستند که با ادبیات توهین و متهم کردن دیگران زمینه ی مطرح کردن خود را فراهم کرده بودند. با آمدن آنها دروغ که بدترین گناه است در این کشور زرنگی و مردانگی شد. وقتی فردی منصوب به این گروه قراربود وزیر کشور شود، با یکی از نمایندگان ارومیه که می دانستم از اوضاع سال ۶۰ خبر دارد تماس گرفتم و گفتم که «برادر! وزارت کشور با سرمایه ی انسانی یک کشور سر و کار دارد. با سابقهای که این آقا دارد، باید بیشتر دقت کنید!» باور نمی کردم که مدتهاست زد و بند سیاسی برای داشتن قدرت رایج شده است. با اعتراض من دهان صاحبان سهم باز شد و در حد لیاقت خود اظهار فضل کردند. وزیر پیشنهادی رای آورد و با افتضاحی که در اجرا و اعلام آرای انتخابات ریاست جمهوری سال ۸۸ مرتکب شد، شائبه تقلب را به وجود آورد. (اگر به گفته نجبا واقعا تقلبی نشده باشد!)
من سالها معلم هندسه بوده ام. لازم نبود برای نانجیب بودن عامل یا تحت تاثیر عوامل بیگانه باشم. سوالهای بیپاسخ زیادی درباره اجرای انتخابات مطرح بود که فکر کردن به آنها، می توانست هر کسی را به قضاوت یا حداقل شک درباره نتیجه اعلام شده برساند. وقتی از ساعت ۴ به بعد برگه تعرفه تمام و درب حوزههای رای گیری بسته شد، وقتی برای اولین بار در تاریخ انتخابات ساعت رای گیری تمدید نشد، وقتی دوستم ساعت ۲ نصف شب از یکی از شهرهای آذربایجان به من زنگ زد وگفت که هر چه با فرمانداری تماس می گیریم، نمی آیند صندوقهای رای را ببرند، یا وقتی صحبت ناظران در حوزهها را شنیدم به راحتی می توانستم قضاوت کنم. اعتراضات سال ۸۸ قبل از این که به انتخابات مربوط باشد، به سوالات بیپاسخ مردم در سالهای گذشته برمی گشت . اشکال از آنهایی بود که آن گفته شهید بهشتی در اوایل انقلاب را فراموش کردند که فرمود: « باید در بین مردم بود و از سوالات آنها به موقع اطلاع پیدا کرد و پاسخ مناسب داد.» و اشکال از ما بود که از مسوولان سوال نکردیم و آنها عادت به جواب پیدا نکردند. شنیدم انتظار عذرخواهی دارند. روزی به کوچه ی اختر خواهم رفت و بلند فریاد خواهم زد: « ایهاالناس! بدانید در سرزمین من هر کس فکر کند و یا حق خود را بخواهد و یا به ظلم آشکار اعتراض کند، نا نجیب است و من از این بابت عذر می خواهم!»
به نام خدا
من اعتراف می کنم یک نانجیب هستم .اما چه عواملی باعث شد که یک نا نجیب شوم؟
نگاه کوتاهی به برخی از برهههای زندگیم می کنم:
شاید روز ۸ بهمن ۵۸، یک روز بعد از این که با حمید باکری زیر یک سقف رفتیم نانجیب شدم؟! آن روز که حمید تمام مدارک تحصیلش در خارج از کشور را پاره کرد و از من خواست به او قول بدهم همه ی عمر و تلاشمان را صرف اعتلای آرمانهای انقلاب کنیم. ما هر دو توانایی تحصیل در خارج از کشور را داشتیم. می توانستیم زمان جنگ از ایران خارج شویم و زمان تقسیم غنایم برگردیم.شاید هم وقتی او برای آرامش و امنیت مردم در بانه، سنندج و سردشت،... جان خود را در دست گرفته بود و من بیصبرانه با چشمانی پر از اشک منتظر بازگشت او بودم؟!
یا شاید زمانی که از طرف خودشیفتهها باران تهمت بر همسرم باریدن گرفت، ولی حمید با خونسردی می گفت: «امام فرمودند اگر از در بیرونتان کردند، از پنجره وارد شوید. تکلیف ما خدمت است»؟! آن روزها ما چشم به راه اولین فرزندمان بودیم و من مانند هر زنی نیاز داشتم همسرم در کنارم باشد. نجیبان آن روزگار(!) ادعا می کردند که برادران باکری مشکوک هستند و در نزدیکی آبادان در ایستگاه ۷، آنها را تحت نظر و ایزوله کرده بودند. و من نگران و تنها.... شاید هم وقتی که حمید با تحقیر وارد سپاه شد و به مناطق جنگی رفت! و بنده با فرزندانمان در سرما و گرما، خانه به خانه در مناطق جنگی سرگردان بودیم به امید این که لحظاتی در کنار بابا باشیم؟
یا شاید آن زمان که برای پیدا کردن درمانگاهی دزفول یا اسلام آباد را با پای پیاده کوچه به کوچه می گشتم، شاید که دارویی برای درد خود و فرزندانم پیدا کنم؟نکند در ۱۲ اسفند ۶۲، شش روز بعد از شهادت حمید نانجیب شدم؟!! همان روز که آن دو خانم در خانه را زدند و پیام کوتاهی دادند: حمید رفت و جنازه هم ندارد! و من باید غریبانه به شهر خود بازمی گشتم! نه! حتما آن روزی نانجیب شدم که فهمیدم حمید به این علت شهید شد که گردانشان عقبه نداشت! و او برای شهادت رفته بود!....یا شاید آن زمانی که شنیدم نجیبها گفتند: «آیا حمید قبل از شهادت توبه کرد؟»
نکند آن روز که جمعی از خانوادههای مفقودالاثرها به دلیل نامشخص بودن وضعیت عزیزانشان برای اعتراض در بنیاد شهید ارومیه جمع شده بودند نانجیب شدم؟ همان روز که بنده سرتا پا تقصیر برای دفاع از نظام گفتم: «ما آنچه در راه خدا داده ایم، پس نمی گیریم». و چه خوب آن روز مردم مرا هو کردند!...
شاید هم در زمان بمباران هوایی دشمن که فرزندانم را در آغوش می گرفتم و به آنها وعده می دادم که اگر این بمب بر سر ما بیفتد، پیش بابا می رویم! فهمیدم! در زمان بازگشت آزادههای سرافراز به وطن نانجیب شدم. همان روزها که بچهها به دنبال بابا بودند و من در جستجوی واژه هایی برای آرام کردن آنها!...
یا شاید هم اوایل سال هفتاد؟! همان زمان که با توهم این که می توان مشکلات مردم را در مجلس حل کرد کاندیدای نمایندگی مجلس چهارم شدم. و به گفته آقای خزعلی برادران نجیب شورای نگهبان مرا در شب قدر رد صلاحیت کردند.... چه می فهمیدند! حمید بیرحمانه همه ی انگیزههای دنیایی من را با خود برده بود. او آنقدر خوب بود که برایش جایگزینی وجود نداشت. پس از او انگیزه ادامه ی حیات من تحقق آرمانهای انقلابی بود که با خون او آبیاری شده بود. حتی فرزندانم در نظرم امانت او بودند. تمام سعیمان این بود که در حد توانمان مشکلی را حل کنیم و یا حداقل خود برای نظام مشکل نباشیم! یادم می آید که برای اعتراض چند جا از جمله بیت رهبری رفتم. نجیب بلندپایه ای در بیت رهبری با تمسخر به من گفت: «برو مانند علی(ع) استخوان در گلو صبر کن!» و من خوشحال از این که باری بزرگ از روی دوشم برداشته شد، ولی در کمال تعجب وحیرت توصیه ی ایشان را پذیرفتم! تا این که آقای جنتی در نماز جمعه علت رد صلاحیت همه را فراماسونر بودن، فحشاء و فساد اقتصادی ذکر کردند. فردا صبح که می خواستم به محل کارم بروم، فکر می کردم همه به من جور دیگری نگاه می کنند. نکند چون این سخن برایم خیلی سنگین بود نانجیب شدم؟! شکایت من از ایشان به دادگاه روحانیت که با توصیهای نجیبانه مسکوت ماند!
شاید هم علت نانجیبیم اعتراض به وزیر کشور پیشنهادی در سال ۸۷ بود! من آن شخص را به خوبی می شناختم. در انتخابات ریاست جمهوری سال ۸۴ گروهی بر سر کار آمده بودند که بنده در دهه ۶۰ به چشم خود دیده بودم برای گرفتن قدرت به هر کاری دست می زنند. این بار البته با مدرک تحصیلی و پول و ثروت وارد عرصه سیاست شده بودند. گاهی فکر می کردم آنها با آنهمه نجابت و درستی و دیانت و عقل و منطقی که داشتند که می توانستند به راحتی باکریها را به عنوان منحرف ، منزوی معرفی کنند، باید تا آن روز هزاران بار شهید شده باشند! طولی نکشید که یقین کردم این افراد همان مردان سابق هستند که با ادبیات توهین و متهم کردن دیگران زمینه ی مطرح کردن خود را فراهم کرده بودند. با آمدن آنها دروغ که بدترین گناه است در این کشور زرنگی و مردانگی شد. وقتی فردی منصوب به این گروه قراربود وزیر کشور شود، با یکی از نمایندگان ارومیه که می دانستم از اوضاع سال ۶۰ خبر دارد تماس گرفتم و گفتم که «برادر! وزارت کشور با سرمایه ی انسانی یک کشور سر و کار دارد. با سابقهای که این آقا دارد، باید بیشتر دقت کنید!» باور نمی کردم که مدتهاست زد و بند سیاسی برای داشتن قدرت رایج شده است. با اعتراض من دهان صاحبان سهم باز شد و در حد لیاقت خود اظهار فضل کردند. وزیر پیشنهادی رای آورد و با افتضاحی که در اجرا و اعلام آرای انتخابات ریاست جمهوری سال ۸۸ مرتکب شد، شائبه تقلب را به وجود آورد. (اگر به گفته نجبا واقعا تقلبی نشده باشد!)
من سالها معلم هندسه بوده ام. لازم نبود برای نانجیب بودن عامل یا تحت تاثیر عوامل بیگانه باشم. سوالهای بیپاسخ زیادی درباره اجرای انتخابات مطرح بود که فکر کردن به آنها، می توانست هر کسی را به قضاوت یا حداقل شک درباره نتیجه اعلام شده برساند. وقتی از ساعت ۴ به بعد برگه تعرفه تمام و درب حوزههای رای گیری بسته شد، وقتی برای اولین بار در تاریخ انتخابات ساعت رای گیری تمدید نشد، وقتی دوستم ساعت ۲ نصف شب از یکی از شهرهای آذربایجان به من زنگ زد وگفت که هر چه با فرمانداری تماس می گیریم، نمی آیند صندوقهای رای را ببرند، یا وقتی صحبت ناظران در حوزهها را شنیدم به راحتی می توانستم قضاوت کنم. اعتراضات سال ۸۸ قبل از این که به انتخابات مربوط باشد، به سوالات بیپاسخ مردم در سالهای گذشته برمی گشت . اشکال از آنهایی بود که آن گفته شهید بهشتی در اوایل انقلاب را فراموش کردند که فرمود: « باید در بین مردم بود و از سوالات آنها به موقع اطلاع پیدا کرد و پاسخ مناسب داد.» و اشکال از ما بود که از مسوولان سوال نکردیم و آنها عادت به جواب پیدا نکردند. شنیدم انتظار عذرخواهی دارند. روزی به کوچه ی اختر خواهم رفت و بلند فریاد خواهم زد: « ایهاالناس! بدانید در سرزمین من هر کس فکر کند و یا حق خود را بخواهد و یا به ظلم آشکار اعتراض کند، نا نجیب است و من از این بابت عذر می خواهم!»
söndag 4 augusti 2013
جزییات تکان دهنده ای از بازجویی های سیدحسین رونقی
:برادرم را با باتوم، شلاق و شوک الکتریکی آنقدر زده بودید که دیگر توان فریاد کشیدن هم نداشت، او را برای اعتراف گیری و تحت فشار قرار دادن من چنان شکنجه کردید که ستون فقراتش آسیب دید، دندانش شکست و کف پاهایش بخاطر ضربات شلاق تا چند هفته زخم بود و نمیتوانست حتی راه برود و روی پاهای خود بایستد. ...

حسین رونقی زندانی سیاسی، در نامه ای به بازجویانش با بیان فشارهایی که بر وی و خانواده اش در بازجویی ها رفته پرداخته و نوشته است که من بنای کینه جویی و انتقام ندارم چون معتقدم در مقابل اشتباهها و خطاهای دیگران باید گذشت داشت.
در این نامه که خطاب به حاج ناصر، آقای توکلی و برادران بازجو هست، شکنجه ها، فحاشی ها، توهین ها و رفتارهای غیرقانونی و غیرانسانی با جزییات اشاره شده است.
هر چند مقامات قضایی کشورمان وجود هرگونه شکنجه و بدرفتاری با زندانیان را رد می کنند، اما پیش از این نیز برخی دیگر از زندانیان سیاسی در نامه هایی به رییس قوه قضاییه و دادستانی به بیان شکنجه ها و رفتارهای غیرانسانی و غیرقانونی بازجویان پرداخته بودند.
به گزارش کلمه، وی در نامه خود خطاب به بازجوهاش نوشته است: به هنگام انتقال من به بازداشتگاه اطلاعات سپاه تبریز مرا که بر دستانم دستبند زده و بر رویم پتو انداخته بودید در میان صندلی ماشین ناجوانمردانه زیر مشت و لگد گرفتید و زمانی که به این رفتارتان اعتراض کردم ضربات شدیدتر و ناسزاهای که به مادر، خواهر و خانوادهام میدادید رکیکتر شد و حتی تهدید کردید که اعضای خانوادهام را بازداشت میکنید! به یاد دارم سمت چپ من نشسته بودید و ضربات محکمی به پهلوی چپم وارد میکردید که همان موقع با صدای بلند از درد نالیدم! اما شما با خنده گفتی: “برای من فیلم بازی نکن مادر…!” و با شدت بیشتری ادامه دادی.
وی خطاب به یکی دیگر از بازجویانش که حاج ناصر نام دارد افزوده است: در بازداشتگاه، صدای فریاد و نالههای شخصی که بشدت زجر میکشید به گوشم رسید و من فکر کردم همانند بازداشتگاه های ساواک صدای شکنجه شدن اشخاص را برای ایجاد رعب و وحشت پخش میکنند، اما من اشتباه میکردم و غافل از آن بودم که شما برای دستیابی به اهداف خود دست به هر کاری میزنید. بهت زده شدم زمانی که برادرم را در مقابل خودم دیدم، عمق فاجعه را تازه متوجه شده بودم، صدای ناله و زجر کشیدن برادرم تا ماه ها در سرم سوت میکشید؛ برادرم را با باتوم، شلاق و شوک الکتریکی آنقدر زده بودید که دیگر توان فریاد کشیدن هم نداشت، او را برای اعتراف گیری و تحت فشار قرار دادن من چنان شکنجه کردید که ستون فقراتش آسیب دید، دندانش شکست و کف پاهایش بخاطر ضربات شلاق تا چند هفته زخم بود و نمیتوانست حتی راه برود و روی پاهای خود بایستد. هنوز کبودیهای صورتش جلوی چشمانم است. بیرحمی شما در شکنجه برادرم به حدی بود که ماموران بند امنیتی دو الف به هنگام تحویل گرفتن وی در گزارش خود چنین نوشته بودند: “متهم طوری ضرب و شتم شده که قادر به راه رفتن و ایستادن نیست و از ناحیه گوش دچار خونریزی شده است و آثار کبودی در صورت و بدن وی کاملا نمایان است.”
این فعال حقوق بشر طی روزهای اخیر بدلیل نبود امکانات تخصصی و دسنرسی نداشتن به پزشک معالج خود و نبود غذای سالم در زندان با مشکل خونریزی گوارشی نیز مواجه شده بود که به همین دلیل از مصرف داروهای خود برای درمان بیماری کلیوی و پروستات نیز منع شده است.
بر اساس گزارشهای که پیش از این منتشر شده است دادستانی تهران در دوران مرخصی درمانیش با وجود اینکه وی از بیماری و کم کاری کلیوی و همچنین از وجود التهاب پروستات و مثانه رنج می برد اعلام کرده بود بخاطر برگزاری انتخابات ریاست جمهوری باید به زندان برگردد.
حسین رونقی ملکی از بازداشت شده های پس از انتخابات ریاست جمهوری سال ۸۸ است که توسط اطلاعات سپاه بازداشت شد و در شعبه ۲۶ دادگاه انقلاب به ریاست قاضی پیرعباسی به ۱۵ سال حبس محکوم شد.
این فعال حقوق بشر شهریور ماه سال گذشته در حالی که در مرخصی درمانی اول خود به سر می برد، به همراه پدر و برادرش (احمد و حسن رونقی ملکی) و۳۳ تن دیگر از امدادگران و فعالان مدنی در کمپ کمک رسانی در سرند واقع در مناطق زلزله زده آذربایجان بازداشت شدند.
چند روز پیش نیز پدر سیدحسین رونقی، زندانی سیاسی محبوس در بند ۳۵۰ زندان اوین در نامه ای به دادستان پیرامون وضعیت جسمی فرزندش با تشریح وضعیت وی نوشت: به استحضارتان میرسانم کلیههای فرزندم و جانش در خطر خواهد افتاد. مجدداً از دادستان محترم و مسئولین محترم زندان اوین و کارشناس محترم سید حسین رونقی تقاضای فوری و اقدام قانونی را خواستارم. کلیۀ مدارک پزشکی در سازمان پزشک قانونی کشور در خیابان بهشتی و پزشکی قانونیهای دیگر تهران و دادستانی محترم و بهداری زندان اوین موجود است.
متن کامل این نامه به همراه ترجمه انگلیسی آن که در اختیار کلمه قرار گرفته به شرح زیر است:
در دنیا
اگر صدای بماند،
اگر سرودی بماند،
اگر کلمهای بماند؛
صدای انسان،
سرود انسان،
در این کلام است:
عشق من،ای رهایی پرواز از قفس!
آزادی،ای طلوع مقدس!
برادران بازجو، حاج ناصر و آقای توکلی؛
سلام
میدانم که در بیان ما رایج نیست به عنوان زندانی سیاسی، بازجویان خود را برادر خطاب کنیم و شاید خود شما در نهان خود با توجه به آنچه بر ما رفته است این را طبیعی بدانید که هیچ گونه احساس عطوفتی نسبت به شما نداشته باشیم. اما من در این نوشته نه بنای کینه جویی دارم و نه میخواهم خاطرات تلخ دوران بازداشت و زندان را برای خود، خانواده و دوستانم یادآوری کنم. بلکه فارغ از هرگونه کینه توزی میخواهم از رفتار و برخورد شما و همکارانتان در ۲۴ ساعت اول بازداشتم در سال ۸۸ بگویم تا هم همیهنان بدانند چه جفاهای در حق من و خانوادهام صورت گرفته است و هم شما اگر سخنان مرا مطابق واقع و انصاف دیدید قدری در نوع عملکردتان تأمل و قضاوت کنید و از مسیر از نظر من اشتباهی که در آن قدم گذاشتهاید برگردید. من بنای کینه جویی و انتقام ندارم چون معتقدم در مقابل اشتباهها و خطاهای دیگران باید گذشت داشت.
جناب آقای توکلی
عصر ۲۲ آدر ۱۳۸۸ وقتی خود را مامور اداره برق معرفی کردید و به همراه دهها تن از همکاران خود به زور وارد حریم خانه و خانواده من شدید، آیا فکر نکردید در آن خانه مادر و پدر من که معتقد به اسلام و شریعت هستند زندگی میکنند؟ حتما به خاطر دارید که مادرم پس از هجوم شما، برای حفظ حجاب، پرده خانه را بر سر خود کشید! آیا شرع و قانونی که حضرتعالی ظاهرا به آن پایبند هستید، ضرب و شتم یک متهم را جلوی دیدگان خانوادهاش تایید میکند که شما جلوی دیدگان پدر، مادر و خواهرم مرا مورد ضرب و شتم قرار دادید و حتی به التماسهای مادرم، حال بد پدرم و فریادهای خواهرم توجهی نکردید! تمایل ندارم به گونهای بنویسم که تصور کنید در من حس کینه توزی به شما وجود دارد اما واقعیت این است که وقتی به مادرم که جلوی پای شما زانو زده بود و با گریه التماس میکرد که اجازه پوشیدن لبلس به من بدهید آن طور بیاعتنایی و بیتوجهی نمودید و حتی حرمت زن بودن و مادر بودن او را مراعات نکردید در همان لحظه بر من روشن شد که نمیتوانم انتظار قانون مداری و انسانیت از شما داشته باشم. آن هنگام که جلوی چشم خواهرم با خشونت عریان به دستانم دستبند زدید مرا اسیر نکردید، بلکه روح اسیر و جسم بیروح و خشن خود را به نمایش گذاشتید.
جناب حاج ناصر
به هنگام انتقال من به بازداشتگاه اطلاعات سپاه تبریز مرا که بر دستانم دستبند زده و بر رویم پتو انداخته بودید در میان صندلی ماشین ناجوانمردانه زیر مشت و لگد گرفتید و زمانی که به این رفتارتان اعتراض کردم ضربات شدیدتر و ناسزاهای که به مادر، خواهر و خانوادهام میدادید رکیکتر شد و حتی تهدید کردید که اعضای خانوادهام را بازداشت میکنید! به یاد دارم سمت چپ من نشسته بودید و ضربات محکمی به پهلوی چپم وارد میکردید که همان موقع با صدای بلند از درد نالیدم! اما شما با خنده گفتی: “برای من فیلم بازی نکن مادر…!” و با شدت بیشتری ادامه دادی.
برادران بازجو
شب هنگام که به بازداشتگاه اطلاعات تبریز رسیدیم من بدون لباس گرم و مناسب، نالان از درد پهلو بودم، بیتوجه به وضعیتم مرا در یک سلول بیپنجره سرد در ابعاد ۱۵۰*۷۰ انداختید، پس از اندکی مرا به اتاق بازجویی منتقل کردید و هر دو به همراه تعدادی دیگر از بازجویان بالای سر من حاضر شدید، این بار نوبت آقای توکلی بود که مرا بشدت مورد ضرب و شتم قرار دهد به طوری که دندانم شکست، تمام دهانم بخاطر زخمهای لب و زبانم که حاصل ضربات مشت شما بود پر از خون شد و از سرم به خاطر ضربات انگشتر خون آمد. با این همه اوصاف و وضعیت جسمی بد من برخورد غیرقانونی، غیر شرعی و غیرانسانی شما همراه با فحاشی و توهین به خانوادهام و تهدید آنها همچنان ادامه داشت.
جناب حاج ناصر
در بازداشتگاه، صدای فریاد و نالههای شخصی که بشدت زجر میکشید به گوشم رسید و من فکر کردم همانند بازداشتگاه های ساواک صدای شکنجه شدن اشخاص را برای ایجاد رعب و وحشت پخش میکنند، اما من اشتباه میکردم و غافل از آن بودم که شما برای دستیابی به اهداف خود دست به هر کاری میزنید. بهت زده شدم زمانی که برادرم را در مقابل خودم دیدم، عمق فاجعه را تازه متوجه شده بودم، صدای ناله و زجر کشیدن برادرم تا ماه ها در سرم سوت میکشید؛ برادرم را با باتوم، شلاق و شوک الکتریکی آنقدر زده بودید که دیگر توان فریاد کشیدن هم نداشت، او را برای اعتراف گیری و تحت فشار قرار دادن من چنان شکنجه کردید که ستون فقراتش آسیب دید، دندانش شکست و کف پاهایش بخاطر ضربات شلاق تا چند هفته زخم بود و نمیتوانست حتی راه برود و روی پاهای خود بایستد. هنوز کبودیهای صورتش جلوی چشمانم است. بیرحمی شما در شکنجه برادرم به حدی بود که ماموران بند امنیتی دو الف به هنگام تحویل گرفتن وی در گزارش خود چنین نوشته بودند: “متهم طوری ضرب و شتم شده که قادر به راه رفتن و ایستادن نیست و از ناحیه گوش دچار خونریزی شده است و آثار کبودی در صورت و بدن وی کاملا نمایان است.”
برادران بازجو
من به زبان حقیقت سخن میگویم اما شما به زبان خشونت و متاسفم که بگویم به روش غیر انسانی؛ قبلا گفتهام که اگر کاری کردهام برای آزادی و آبادی سرزمینم بوده است و من با کتک و تهدید، حرف زور را نخواهم پذیرفت. گفتهام من نگران ایران و هم وطنانم هستم و جانم را هم بدای کشورم و خاکم میدهم. مرا متهم به گستاخی و یاغی بودن کردید؛ نمیدانم کدامتان ناجوانمردانه از پشت سر شوک الکتریکی را به من زدید و شروع کردید به تهدید و ناسزا گفتن؛ تحت فشار قرار دادن برای اعتراف گیری و مصاحبه تلویزیونی. میگفتید خانواده و دوستانم را از من گرفتهاید، عهد و پیمان را، دهان و زبان را، اندیشه را. اما اشتباه میکردید! از همان ابتدا گفتم که در مورد خودم و کارهای که کردهام هر چه بخواهید خواهم گفت چون اعتراف به کار و هدفی که به آن ایمان دارم اشتباه نیست. اما از من از کسی نپرسید، همکاری نخواهید و نگویید که باید اعتراف و مصاحبه تلوزیونی بکنم! که اگر قرار بر انتخاب باشد من مرگ را انتخاب خواهم کرد و در نهایت حقیقت را متوجه شدید که من نسبت به باورهایم مصمم هستم. آقای توکلی یادتان هست که وقتی مرا از تبریز به تهران منتقل میکردید در فرودگاه تبریز با هم درگیری لفظی شدیدی پیدا کردیم و من گفتم قانون به تو اجازه نداده برادرم را شکنجه کنی! حق نداری خانوادهام را تهدید کنی. تو به من هجوم آوردی و گفتی: “قانون من هستم و من تعیین میکنم که چه کسی حق دارد یا ندارد!”
برادران عزیز
این گفتهها بخش بسیار کوچکی از وقایعی است که در ۲۴ ساعت اول بازداشتم رخ داده است و جزئیات مختصری از حق کشیها؛ نارواییها و ظلمهای که در حق من و خانوادهام رخ داده است که دیگر زندانیان سیاسی و خانوادههایشان نیز از آن مستثنا نبودهاند. با همه این اتفاقها و مستندات میدانم که هنوز مقام های ارشد قضایی نقض حقوق شهروندی را که بخشی از حقوق بشر است کتمان میکنند با این حال، من از بازگویی حقایق خسته و از تلاش برای بهبود اوضاع ناامید نخواهم شد. شما نیز میدانید که کسانی که اهداف خود را با قانون شکنی و قانون گریزی پیش میبرند هیچگاه به مقصد نخواهند رسید.
برادران عزیز
من به تغییر و اصلاح انسانها اعتقاد دارم و برای همین میگویم پیش از آنکه در نزد خانواده و فرزندان خود به خاطر اعمالتان شرمنده شوید، برای ستمها و ظلمهای که در حق من، زندانیان سیاسی و خانوادههای مان انجام دادهاید از خدا و مردم و بخصوص ستم دیدگان طلب عفو و بخشش کنید که خداوند بزرگ درهای توبه را در همه حال برای بندگان گناهکارش باز گذاشته است. باشد که هیچ پدر و مادری داغدار جگرگوشههای شان و هیچ خواهر و برادری غم خوار دردها و رنجهای عزیزان خود نباشند و هیچ همسری و فرزندی زندگی خود را تنها نگذرانند. نه از من بلکه از پدر و مادرم بخاطر آزار و اذیتهای که به آنها رساندهاید عذرخواهی کرده و دلجویی کنید چرا که آنها به بزرگواری خودشان از سر تقصیرات و گناهان شما خواهند گذشت.
دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
“چامه و چکامه” نیستند
تا به “رشته سخن” در آورم
نعره نیستند
تا ز “نای جان” بر آورم
دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است.
سیدحسین رونقی ملکی
زندان اوین
Letter from Hossein Ronaghi to his interrogators
I have no hard feelings or desire for revenge; one must have forgiveness.
In the world
If a voice remains
If a chant remains
If a word remains
If humanity is expressed
It is in these words:
My love, you are liberated from the cage!
Freedom, you holy bloom!
Regards brothers, interrogators Haj Naser and Mr.Tavakoli,
I know it is not the norm for us, as political prisoner and interrogator to call each other brothers. Maybe deep inside of you, considering what we have endured, you expect that we cannot have any sense of endearment towards you. But in this writing I do not intend to bring up my grievances or remind friends and family of the dark days I endured under interrogations and incarceration. But I want to recount your actions towards my family and me during the first 24 hours of my detainment in 2009, so that our countrymen can understand the ill treatment and abuse that my family endured. Maybe you will see that my words are fair and factual, and discern that you have taken the wrong path. Maybe you can reflect on your dishonorable actions and decide to change your ways.
Honorable Mr. Tavakoli,
In the afternoon of December 13, 2009, when you introduced yourself as an official from the Electrical Department and barged into my family home, did you not consider that my mother and father who are Muslim and follow Sharia customs live in the home? You surely remember how after you stormed into our home my mother covered herself with the curtains in order to preserve her hijab. Does the Sharia law that you supposedly believe in allow for the relentless beating of a defendant in front of his family, the way you assaulted me in front of my father, my mother and my sister? You paid no attention to my father’s physical state, my sister’s whales or my mother’s begging for mercy when you showed no pity and thrashed me to their horror. I don’t wish to write in a way that makes you think I have any malice towards you. But the reality is that when my mother who was on her knees at your feet, weeping as she begged you to just allow me to put my clothes on, and you showed no reaction whatsoever, not even to her womanhood or to her motherhood, at that moment it became clear to me that I could not expect any lawfulness or humanity from you. When you put the handcuffs on me with your unleashed violence in the presence of my sister, you did not hold me captive, you displayed your own vicious spirit and captive soul.
Honorable Haj Naser,
When I was being transferred to the Tabriz Ministry of Intelligence detention center, I was thrown between the seats in the car, handcuffed with a blanket on me, and you beat and kicked me relentlessly. When I objected to your behavior you beat me harder using profanity and vulgarity against my mother, my sister, and my family, escalating to the point that you even threatened to arrest them! I recall you were siting on my left side and you were punching me so hard on that side that I cried out in pain! But you laughed and said, “Don’t act for me, mother…” and you continued to beat me even harder.
Interrogating brothers,
When we arrived at the Tabriz Ministry of Intelligence detention center and I did not have warm clothes on and was in agonizing pain on my side, without any regard to my condition you threw me in a 70×150 meter windowless cell. After a little while you took me to the interrogating room where the two of you were in front me along with a number of other interrogators. This time it was Mr. Tavakoli’s turn to beat me so ferociously that my tooth broke; my whole mouth was full of blood from my ripped tongue and lips. My head was bleeding from the blows with your ring. With my physical state in a terrible condition as a result of your illegal, non-religious, and inhumane encounter, you continued to use vulgarities and insult my family.
Honorable Haj Naser,
In the detention center I heard dreadful cries of a person who sounded like he was in excruciating pain and I thought they are using the SAVAK tactics of playing recorded sounds of people under torture in order to cause fear and panic. But I was wrong. I did not know that in order to reach your goals you would resort to any method. I was shocked when I saw my brother standing in front of me and I realized the severity of the situation. The sounds of my brother’s screams while being tortured and his cries of anguish rang through my head for months. They had beaten my brother up with batons, whips and electric shock to such severity that he could not even scream anymore. In order to put pressure on me, they tortured my brother so severely that his spine was injured and his teeth broke. The soles of his feet were so badly injured from the blows of the whips that he could not stand on his feet for weeks. I still see the visions of his bruised face in front of my eyes. You were so ruthless in torturing my brother that when he was delivered to Ward 2A, the officials wrote in their report, “The accused is so severely battered, he is not able to stand or walk, is bleeding from his ear, and shows visible signs of bruising on his face and body.”
Interrogating brothers,
I speak the voice of truth but you speak the voice of violence and I am sorry to say your method is inhumane. As I have said before, whatever I did was for the benefit and freedom of my country; I will not be intimidated by threats and beatings. I have said that I am worried about my country and my countrymen, and that I will give my life for my land. You were rude and degrading towards me. I don’t know which one of you unjustly delivered a blow with electric shock to the back of my head and followed-up with hurling insults and profanities while threatening me to agree to a televised confession. You told me you have taken my family and friends from me, taken away my voice and thoughts. But you were wrong! I told you from the beginning that I would disclose anything about my activities and myself because I believe in the virtue of my endeavors and I have done nothing wrong. But do not ask me to go along with what you say and make false televised confessions, for if I had to make a choice, I would choose death. Finally you realized that I am steadfast and resolute in my beliefs. Mr. Tavakoli do you remember when you were transferring me from Tabriz to Tehran, we got into a heavy dispute and I told you that your actions against my brother were illegal and that you were not allowed to threaten my family? You attacked me and said, “I am the law and I decide who has the right or does not have the right.”
Dear Brothers,
What I have described is a small portion of the events that took place in the first 24 hours of my detainment with brief details describing the injustice, oppression and abuse suffered by my family, which is the experience of many political prisoners and their families. These events point to how senior judicial officials violate the basic civil rights of the people, which are part of the Universal Declaration of Human Rights. But despite all of this, I will not get worn out from telling the truth and I will not lose hope for improving the situation. You also know that those who pursue their goals by ignoring and breaking the law will never reach their objective.
Dear brothers, I believe that people can change and redeem themselves. This is why I say before you are shamed in front of your family and children because of your actions, repent for the abuse and injustice you inflicted on me, on political prisoners, and our families. Ask forgiveness from God, from the people and especially from those you tortured, for God Almighty has left the Gates of Repentance open for all his sinful subjects. May no parents witness the suffering of their offspring and may no brother or sister have to experience the pain of a sibling. May no spouse or child have to spend his or her life alone. Don’t apologize to me; ask forgiveness from my father and my mother who have suffered so much, for out of their benevolence they will overlook your faults and your sins.
My pain cannot be put in words
My pain is hidden
Seyed Hossein Ronaghi Maleki
Evin prison





